خستـه

از بيم و اميد عشق ، رنجورم

ارامش جاودانه مي خواهم

بر حسرت دل دگر نيفزايم

اسايش بيكرانه ميخواهم

پا بر سر دل نهاده ، مي گويم :

(( بگذشتن از ان ستيزه جو خوش تر

يك بوسه زجام زهر بگرفتن

از بوسه ي اتشين او خوش تر ))

پنداشت اگر شبي به سرمستي

در بستر عشق او سحر كردم

شبهاي دگر كه رفته زعمرم

در دامن ديگران به سر كردم

ديگر نكنم ز روي ناداني

قرباني عشق او ، غرورم را

شايد كه چو بگذرم از او يابم

ان گمشده شادي و سرورم را

انكس كه مرا نشاط و مستي داد

انكس كه مرا اميد و شادي بود

هر جا كه نشست بي تامل گفت :

او يك زن ساده لوح عادي بود !

مي سوزم از اين دورويي و نيرنگ

يكرنگي كودكانه ميخواهم

اي مرگ از ان لبان خاموشت

يك بوسه ي جاودانه مي خواهم !

                                                                     فروغ فرخزاد

پرنده مردني است

دلم گرفته است

دلم گرفته است

 

به ايوان مي روم و انگشتانم را  

بر پوست كشيده ي شب ميكشم  

چراغ هاي رابطه تاريك اند

چراغ ها رابطه تاريك اند

 

كسي مرا به افتاب

معرفي نخواهد كرد 

كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد  

پرواز را بخاطر بسپار 

پرنده مردني است

                                       فروغ فرخزاد

 

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد

ايمان بياوريم

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد

ايمان بياوريم به ويرانه هاي باغ تخيل

به داسهاي واژگون شده ي بيكار

و دانه هاي زنداني

نگاه كن كه چه برفي مي بارد...

شايد حقيقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان

كه زير بارش يكريز برف مدفون شد

سال ديگر وقتي بهار

با آسمان پشت پنجره هم خوابه ميشود

و در تنش فوران ميكنند

فواره هاي سبز ساقه هاي سبكبار

شكوفه خواهد داد اي يار اي يگانه ترين يار

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد...

                                                                               فروغ فرخزاد

فصل پاک

نگاه كن با چه سرسختي تو اين سرما

براي عشق يه فصل تازه مي سازم

يه فصل پاك

يه فصل امن و بي وحشت براي تو

براي تو

كه يك گلبرگ زود رنجي

يه فصل گرم و راحت زير پوست من

براي تو

كه با ارزش ترين گنجي

نگاه كن من به عشق تو چه ليلا وار

تن يخ بسته ي پرواز رو مي بوسم

بيا گرم كن منو با سرخي رگهات

من اون رگهاي پر اواز رو مي بوسم

تو رو مي بوسم اي پاكيزه ي عريان

تو رو پاكيزه مثل مخمل  قران

طلوع كن

من حرارت از تو ميگيرم

ظهور كن

من شهامت از تو ميگيرم

                                                                          ؟!!!

افتاب می شود

تو امدي زدورها و دوره ها

ز سرزمين عطرها و نورها

نشانده اي  مرا كنون به زورقي

زعاجها، زابرها ، بلورها

مرا ببر اميد دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

 

كنون كه امديم تا به اوج ها

مرا بشوي با شراب موج ها

مرا بپيچ در حرير بوسه ات

مرا بخواه تا شبان دير پا

مرا دگر رها مكن

مرا از اين ستاره ها جدا مكن

 

                                                                                        فروغ فرخزاد

 

یاد یک روز

يه سوال ! از چه حيواني مي ترسيد ؟

واسه چي مي پرسم ، همينجوري ! من كه  همه ي حيوانات رو دوس دارم . اما از گربه مي ترسم چيه واسه چي ميخندي ؟مگه خنده داره ؟!! خوب ميترسم اما خيليم دوسش دارم  از بس خوشگله ودلرباست منظورم خانم گربه هستش .

اها داشتم مي گفتم از گربه ميترسم !! چرا؟ الان ميگم ؛ داستان برميگرده به زماني كه 8 يا 9 ساله بودم يه روز با مامان رفتيم خونه ي خاله خانم (خاله ي بابام رو ميگم) خاله خانم زن مهربونيه بچه ها رو هم خيلي دوس داره .

خونه ي خاله خانم بزرگ بود ويه باغچه زيبايي داشت پر از درخت .من رفتم تو حياط بازي كنم همينجور كه داشتم تاب بازي ميكردم انار سرخ وقشنگي به من چشمك ميزد،منم زل زدم به انار ،اناره منو صدا ميزد!!

خنديدم و بلند شدم و رفتم سمت  درخت اما دستام به انار نمي رسيد . به خودم گفتم حالا چيكار كنم ؟؟

مثل اكيوسان انگشتمو  خيس كردم وگذاشتم سرم چشام رو هم بستم !!! اهان يافتم شدم انشتين!!!رفتم پشت بوم ايول به خودم عجب فكرو بكري كردما .دورو ورم رو نگاه كردم جاي خوبي پيدا كردم واسه چيدن انار حركت كردم سمت لبه پشت بوم چشم افتاد به يه گربه سياه اهميتي ندادم و رفتم جلو گربه هم حركت كرد سمت من اما من بيدي نبودم كه از اين بادا بلرزم ، راه خودمو رفتم اما گربه پريد رو من و من ديگه چيزي نفهميدم  L!!

از اون به بعد هر وقت گربه ي مي بينم از يه فرسنگيش رد ميشم و ديگه هوس پشت بوم خاله خانم رو نكردم!!!

يه توصيه : (( هوس ميوه چيدن كردين با چوب بيفتين به جون درخت))

                                                                                             شیوا

سوال و جواب

مسئله 1 - فرض کنید راننده یک اتوبوس برقی هستید. در ایستگاه اول 6 نفر وارد اتوبوس می شوند ، در ایستگاه دوم 3 نفر بیرون می روند و پنج نفر وارد می شوند . راننده چند سال دارد؟

مسئله 2 - پنج کلاغ روی درختی نشسته اند ، 3 تا از آنها در شرف پرواز هستند . حال چه تعداد کلاغ روی درخت باقی می ماند؟

مسئله 3 - چه تعداد از هر نوع حیوان به داخل کشتی موسی برده شد؟

مسئله 4 - شیب یک طرف پشت بام شیروانی شکلی ، شصت درجه است و طرف دیگر 30 درجه است . خروسی روی این پشت بام تخم گذاشته است . تخم به کدام سمت پرت می شود ؟

مسئله 5 - این سوال حقوقی است . هواپیمایی از ایران به سمت ترکیه در حرکت است و در مرز این دو سقوط می کند ، بازمانده ها را کجا دفن می کنند ؟

مسئله 6 - من دو سکه به شما می دهم که مجموعش 30 تومان می شود. اما یکی از آنها نباید 25 تومانی باشد . چطور؟.

.

...

.

 

جواب ها

============ ========= ========= ========= = 

مسئله 1 - راننده اتوبوس هم سن شما باید باشد . چون جمله اول سوال می گوید " تصور کنید که راننده اتوبوس هستید."

مسئله 2 - همه کلاغ ها ، چون آنها فقط " در شرف پرواز " هستند و هنوز از روی درخت بلند نشده اند..( اگر جواب شما 2=3-5 بوده بدانید دوباره محاسبات جلوی تفکرتان را گرفته است.)

مسئله 3 - هیچ . آن نوح بود که حیوانات را به کشتی برد و نه موسی ( "چه تعداد " جلوی فکر کردن شما را گرفته است.)

مسئله 4 - هیچ کدام . خروس ها که تخم نمی گذارند.اگر شما سعی کردید جواب توسط محاسبات و مقایسه اعداد بدست آورید ، شما دوباره به وسیله اعداد منحرف شدید.

مسئله 5 - بازمانده ها را دفن نمی کنند . آنها جان سالم بدر برده اند . شما به وسیله کلمات حقوقی و دفن کردن منحرف شده اید.

مسئله 6 - یک 25 تومانی و یک 5 تومانی . به یاد بیاورید ( فقط یکی از آنها ) نباید 25 تومانی باشد و همین طور هم هست . یک سکه 5 تومانی داریم.شما با عبارت " یکی از آنها نباید ... " فریب خوردید.


جنــــــــون

دل گمراه من چه خواهد کرد


با بهاری که میرسد از راه ؟


یا نیازی که رنگ میگیرد


درتن شاخه های خشک و سیاه ؟


دل گمراه من چه خواهد کرد ؟


با نسیمی که میترواد از آن


بوی عشق کبوتر وحشی


نفس عطرهای سرگردان؟


لب من از ترانه میسوزد


سینه ام عاشقانه میسوزد

 
پوستم میشکافد از هیجان


پیکرم از جوانه میسوزد


هر زمان موج میزنم در خویش


می روم میروم به جایی دور


بوته گر گرفته خورشید


سر راهم نشسته در تب نور


من ز شرم شکوفه لبریزم


یار من کیست ای بهار سپید ؟

                                                              فروغ فرخزاد


به دادم برس اي اشك

دلم خيلي گرفته ست

دلم باز گرفته ،بعضي روزا يهو دلم ميگيره غصم ميگره ، غم مياد يواش يواش خونه دل درميزنه

ميخوام داد بزنم اما صدام در نمياد

مونده فرياد تو سينه  در نمياد از تو لبام

انوقته بغضم مي گيره ، بغضمو تو گلوم ميشكنم ، حوصله هيچي و هيچكس رو ندارم ، خسته

 ميشم  از خودم يه موزيك غمگين مي ذارم  اما خراب تر ميشم  ، انگاري با خودم لجم اين دل

گرفتن رو دوسش دارم كسي رو تو خلوتم راه نميدم ،نميدونم چرا اينجوري ميشم يه چيز میخوام

اما نميدونم چيه ،اينم شده برام قصه، قصه ي ماتم من ،قصه ي ماتم قلب خسته ي منه...............

چي بگم ،هر چي بگم فايده نداره ، غم عالم توي قلبم جا گرفته ،داره سرم درد ميگيره ،اشکشامو میخوام.

به دادم برس ای اشک    دلم خیلی گرفته است.

    خانه كوچك ما

تو به من خنديدي

و نمي دانستي

 من به چه دلهره از باغچه ي هسايه

سيب را دزديديم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را در دست تو ديد

غضب الوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز ،

سالهاست كه در گوش من ارام ،

                                          ارام

خش خش گامهاي تو تكرار كنان

مي دهد ازام و

من انديشه كنان

غرق اين پندارم

كه چرا

 

_خانه كوچك ما 

                       سيب نداشت......؟!