یاد یک روز
يه سوال ! از چه حيواني مي ترسيد ؟
واسه چي مي پرسم ، همينجوري ! من كه همه ي حيوانات رو دوس دارم . اما از گربه مي ترسم چيه واسه چي ميخندي ؟مگه خنده داره ؟!! خوب ميترسم اما خيليم دوسش دارم از بس خوشگله ودلرباست منظورم خانم گربه هستش .
اها داشتم مي گفتم از گربه ميترسم !! چرا؟ الان ميگم ؛ داستان برميگرده به زماني كه 8 يا 9 ساله بودم يه روز با مامان رفتيم خونه ي خاله خانم (خاله ي بابام رو ميگم) خاله خانم زن مهربونيه بچه ها رو هم خيلي دوس داره .
خونه ي خاله خانم بزرگ بود ويه باغچه زيبايي داشت پر از درخت .من رفتم تو حياط بازي كنم همينجور كه داشتم تاب بازي ميكردم انار سرخ وقشنگي به من چشمك ميزد،منم زل زدم به انار ،اناره منو صدا ميزد!!
خنديدم و بلند شدم و رفتم سمت درخت اما دستام به انار نمي رسيد . به خودم گفتم حالا چيكار كنم ؟؟
مثل اكيوسان انگشتمو خيس كردم وگذاشتم سرم چشام رو هم بستم !!! اهان يافتم شدم انشتين!!!رفتم پشت بوم ايول به خودم عجب فكرو بكري كردما .دورو ورم رو نگاه كردم جاي خوبي پيدا كردم واسه چيدن انار حركت كردم سمت لبه پشت بوم چشم افتاد به يه گربه سياه اهميتي ندادم و رفتم جلو گربه هم حركت كرد سمت من اما من بيدي نبودم كه از اين بادا بلرزم ، راه خودمو رفتم اما گربه پريد رو من و من ديگه چيزي نفهميدم L!!
از اون به بعد هر وقت گربه ي مي بينم از يه فرسنگيش رد ميشم و ديگه هوس پشت بوم خاله خانم رو نكردم!!!
يه توصيه : (( هوس ميوه چيدن كردين با چوب بيفتين به جون درخت))
شیوا