خستـه
از بيم و اميد عشق ، رنجورم
ارامش جاودانه مي خواهم
بر حسرت دل دگر نيفزايم
اسايش بيكرانه ميخواهم
پا بر سر دل نهاده ، مي گويم :
(( بگذشتن از ان ستيزه جو خوش تر
يك بوسه زجام زهر بگرفتن
از بوسه ي اتشين او خوش تر ))
پنداشت اگر شبي به سرمستي
در بستر عشق او سحر كردم
شبهاي دگر كه رفته زعمرم
در دامن ديگران به سر كردم
ديگر نكنم ز روي ناداني
قرباني عشق او ، غرورم را
شايد كه چو بگذرم از او يابم
ان گمشده شادي و سرورم را
انكس كه مرا نشاط و مستي داد
انكس كه مرا اميد و شادي بود
هر جا كه نشست بي تامل گفت :
او يك زن ساده لوح عادي بود !
مي سوزم از اين دورويي و نيرنگ
يكرنگي كودكانه ميخواهم
اي مرگ از ان لبان خاموشت
يك بوسه ي جاودانه مي خواهم !
فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 15:45 توسط شیوا
|