رمیده
نمي دانم چه مي خواهم خدايا
به دنبال چه مي گردم شب و روز
چه مي جويد نگاه خسته ي من
چرا افسرده است اين قلب پر سوز
زجمع اشنايان ميگريزم
به كنجي ميخزم ارام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيرگي ها
به بيمار دل خود مي دهم گوش
گريزانم از اين مردم كه با من
به ظاهر همدم و يكرنگ هستند
ولي از فرط حقارت
به دامانم دو صد پيرايه بستند
دل من،اي دل ديوانه ي من
كه مي سوزي از اين بيگانگي ها
مكن ديگر زدست غير فرياد
خدا را بس کن این دیوانگی ها
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 15:26 توسط شیوا
|