رمیده

نمي دانم چه مي خواهم خدايا

به دنبال چه مي گردم شب و روز        

چه مي جويد نگاه خسته ي من   

چرا افسرده است اين قلب پر سوز         

زجمع اشنايان ميگريزم

به كنجي ميخزم ارام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تيرگي ها

به بيمار دل خود مي دهم گوش

گريزانم از اين مردم كه با من

به ظاهر همدم و يكرنگ هستند

ولي از فرط حقارت

به دامانم دو صد پيرايه بستند

دل من،اي دل ديوانه ي من

كه مي سوزي از اين بيگانگي ها

مكن ديگر زدست غير فرياد

خدا را بس کن این دیوانگی ها