روزهای صورتی ( 4 )
داشتم مي مردم از ان طرف احساس ترس و لرز به خاطر پيشنهاد علي و از طرف ديگر حسادت ، مثل خوره به جانم افتاده بود !!! حالم خيلي بد بود دنيا در نظرم سياه و تار گشت تا كنون خود را چنين حقير و كوچك نديده بودم !! درمانده و بي رمق گوشه ي ديوار تكيه دادم !! مي خواست نسترن همراهش شود ، من در نظر او يك دختر بي دل و جرات بودم !!!! بغض كردم ، دوست داشتم از اين وضعيت خلاص شوم ...... نميدانم چند وقت در ان وضعيت به سر مي بردم ! گيج و منگ زل زدم به ظرف ماست !!
ظرف ماست را به دست مامان دادم . مامان گفت : (( چي شده ؟!! پكري ؟!! چقدر عرق كرده اي ؟!!! وقتي مي رفتي اينگونه نبودي ؟!!!! )) گفتم : (( چيزيم نيست ، هوا گرم است و گرما زده شده ام !! )) مامان انگار كه كارشناس بمب هسته اي باشد !! موشكافانه نگاهم كرد !! در دلم گفتم انگاري مي خواهد كشف جديدي كند ، دويدم و از تير رس نگاهش دور شدم ..... پله ها را يكي دوتا كردم !! اسمان ابي و زيبا بود انگاري داشت مي خنديد ، لبخندي بش زدم و گفتم : (( امروز چه خوش رنگ شده ي ! مي بينم شاد و شنگولي !! ))
و يك دور چرخيدم در حاليكه نگاهم به اسمان بود يكباره چشمانم سوخت !!! گفتم : (( عجبا ! خوب نديدمت !! خورشيد خانم حسود نياسود هميشه كه نمي شود تعريف ترا كرد !! حالا چرا كورم كردي ؟؟!! واقعا كه .... )) اهسته و ارام قدمهايم را بروي پشت بام خانه ي علي گذاشتم چنان گام برميداشتم كه خورشيد خانم با كنجكاوي نگاهم كرد و اينگونه فكر كرد كه من بر روي شيشه راه ميروم !! و ميخواهم هيچ تلنگري به شيشه نخورد !!
از اينكه خورشيد خانم را به بازي گرفته بودم خنده ي ريزي كردم ، به خطا رفته بود و من هم همين را مي خواستم ! به اخره ديواره كه رسيدم پريدم روي پشت بام خانه ي كل هاجر !! با پريدن من خورشيد خانم هم نا غافل پريد !!! طفلكي زهر ترك شد و من بلند بلند خنديدم و او سر در گم مرا نگاه ميكرد ، با خود گفتم بذار در خماري بماند و نيشم تا بناگوش باز شد !!! چشمانم به دنبال كمي سايه به هر سو پر ميكشيد ، گوشه ي نشستم و نگاهم را به باغچه ي كل هاجر دادم ، به فكر فرو رفتم ، چنان در فكر رفته بودم كه هر كس مرا در ان حال ميديد با خود ميگفت يعني كه به تخت خواهد نشست ؟!!!!
اري ميگفتم به فكر فرو رفتم !! ديگر ليمو و دوچرخه برايم مهم نبود ، در نظر من رنگشان را باخته بودند !!! حالا قضيه حيپيتي شده بود نبايد كم مي اوردم ان هم نزد علي !!! تا اسم علي در ذهنم تداعي شد دلم چون ابري كه نتواند ببارد گرفت ، مثل اينكه همه ي غمهاي عالم بر سر من خراب شده باشد غمين شدم و داغ دلم تازه گشت !!! حتما تا الان سير تا پياز ماجرا را براي نسترن تعريف كرده و او هم كلي به من خنديده و لودگي كرده !!!!! همين را كم داشتم !!!
بايد فكري ميكردم و اوضاع را به نفع خود تمام ميكردم ، نسترن را بايد به گونه ي از اين بازي خارج كنم !!! نا خواسته با صداي نسبتا بلندي گفتم بازنده ي اين بازي اوست نه من !!! نبايد ميدان را خالي كنم !!! نبايد جلوي علي كم بيارم !!! هزاران بايد و نبايد همزمان بر ذهنم هجوم اورد !!!! به علي مي گويم ميخواستم امتحانت كنم و ببينم تنهايي چه كار ميكني از پسش بر ميايي ؟!!! يكدفعه به ياد مامان و نگاهش افتادم ، دلم هري ريخت پايين !!! ترس وجودم را گرفت ، اگر بفهمد چه خاكي بر سر ريزم ؟؟؟ !!!!!
با خود گفتم إ دختر از كجا ميخواهد بداند !! افكار مامان داشت اذيتم ميكرد !! لبخندي بر لبم نشست ، فردا به موضوع مامان رسيدگي خواهم كرد !! فردا روز خوبيست براي فكر كردن به مسا له مامان !!!! مامان را بي خيال !!!! دوچرخه فواد چشمكي برايم فرستاد خنده ي ريزي كردم و گفتم خودش من را صدا مي كند به من چه !!!! دوست دارد من بر زينش بنشينم و ركاب بزنم ، از فواد پر فيس و افاده جانش به لب رسيده !!! چشمكي برايش فرستادم و گفتم منتظرم باش زود ، تند ، سريع ميايم پيشت !!!به سمت پله ها دويدم ، از چهار پله ي اخري پريدم و به سمت كوچه روانه شدم !!!
هيچ كس در كوچه نبود انگار كه كوچه ي ارواح !!!! خورشيد خانم پرتوهايش را تا انجا كه زورش مي رسيد بر سر من ميتاباند ، كه اينگونه تلافي كند !!! من براي اينكه كلافه اش كنم بر سرعتم مي افزودم !!!! زنگ خانه را فشار دادم مسعود در را گشود در حاليكه نفس نفس ميزدم گفتم : (( علي هست؟!!! )) مسعود نگاهي به من انداخت و گفت : (( خبري شده ؟!!! )) گفتم : (( نه ! اما قراره همين زوديا خبراي بشه !! )) گفت :(( مثلا ؟!!! )) گفتم : (( سين جيم رو بزار براي وقتي ديگر علي را صدا كن كار دارم !! )) __ : (( نميگي ديگه ؟!! ))
گفتم : (( نه !! عجب سیريچي هستي تو اگر ميخواستم بگويم كه همان و قت ميگفتم !! )) ديدم حرف زدن با مسعود بي فايد ه است !! مسعود را كنار زدم و وارد حياط شدم و با صداي بلند علي را صدا كردم ! مسعود حسابي دمق شده بود در حاليكه به سمتم مي امد گفت : (( چه خبره خانه را گذاشتي روي سرت !! الان صداش ميكنم ، ديگه داد نزن !! )) و جلوي چشمانم نا پديد شد !! علي لنگان لنگان به سمتم مي امد گويي ميخواست مورچه ها را بشمارد !!! كاسه ي صبرم كم كم لبريز ميشد !!!
گفتم : (( چه خبر خر گوشه ؟!! )) با تندي نگاهم كرد و گفت : (( هيچي !!! اينوقت ظهر ميخواستي چه خبر باشه!! داشتم نهار ميخوردم !!! حالا چه كارم داري ؟!! )) وا رفتم چه بد اخلاق شده !!! در دل گفتم تقصير خورشيد خانم است همه را كلافه كرده !!! حتما كلي خوشحال كه كه توانسته تلافي كند !!!! گفتم : (( هيچ !!! كاري نداشتم )) بغض كرده به سمت در دويدم ! امروز دو بار حالم گرفته شده بود ! ان هم توسط كـــــــــــــي ؟! علي ... در حياطمان بر روي هم بود وارد شدم و در را محكم به هم كوبيدم چنان كه از صدايش لرزه بر اندامم افتاد !!
مامان سراسيمه بيرون امد و نگاهش را داد سمت در ! با عصبانيت نگاهم كرد و گفت : (( معلوم نيست امروز چه خبر شده چرا در را به هم ميكوبي ؟!!! ! تو كه ما را زا به راه كردي ، پيش خودت فكر نميكني كه چند نفر ديگر هم در اين خانه زندگي ميكنند !!! بگو مگر من فكر هم ميكنم !!!!! )) ترس در وجودم لانه كرده بود و شرمسار ارام به سمت ساختمان به راه افتادم !!
ادامه دارد ... شیوا