خواب گل سرخ

چه مي شد كه مرزي نمي بود براي نثار محبت و انسان كمال خدا بود چرا نه ...؟

روزهای صورتی ( 4 )

داشتم مي مردم از ان طرف احساس ترس و لرز به خاطر پيشنهاد علي و از طرف ديگر  حسادت  ، مثل خوره به جانم افتاده بود !!! حالم خيلي بد بود دنيا در نظرم سياه و تار گشت  تا كنون خود را چنين حقير و كوچك نديده بودم !! درمانده و بي رمق گوشه ي ديوار تكيه دادم !!    مي خواست نسترن همراهش شود ، من در نظر او يك دختر بي دل و جرات بودم !!!! بغض كردم ، دوست داشتم از اين وضعيت خلاص شوم ...... نميدانم چند وقت در ان وضعيت به سر مي بردم ! گيج و منگ زل زدم به ظرف ماست !!

ظرف ماست را به دست مامان دادم . مامان گفت : (( چي شده ؟!! پكري ؟!! چقدر عرق كرده اي ؟!!! وقتي مي رفتي اينگونه نبودي ؟!!!! )) گفتم : (( چيزيم نيست  ، هوا گرم است و گرما زده شده ام !! )) مامان انگار كه كارشناس بمب هسته اي باشد  !! موشكافانه نگاهم كرد !! در دلم گفتم انگاري مي خواهد كشف جديدي كند ، دويدم و از تير رس نگاهش دور شدم  ..... پله ها را يكي دوتا كردم !! اسمان ابي و زيبا بود انگاري داشت مي خنديد ، لبخندي بش زدم و گفتم : (( امروز چه خوش رنگ شده ي ! مي بينم شاد و شنگولي !! ))

و يك دور چرخيدم در حاليكه نگاهم به اسمان بود يكباره چشمانم سوخت !!! گفتم : (( عجبا ! خوب نديدمت !! خورشيد خانم حسود نياسود هميشه كه نمي شود تعريف ترا كرد !! حالا چرا كورم كردي ؟؟!! واقعا كه ....  )) اهسته و ارام قدمهايم را  بروي پشت بام خانه ي علي گذاشتم چنان گام برميداشتم كه خورشيد خانم با كنجكاوي نگاهم كرد و اينگونه فكر كرد كه من بر روي شيشه راه ميروم  !! و ميخواهم هيچ تلنگري به شيشه نخورد !!

از اينكه خورشيد خانم را به بازي گرفته بودم خنده ي ريزي كردم ،  به خطا رفته بود و من هم همين را مي خواستم !  به اخره ديواره كه رسيدم پريدم روي پشت بام خانه ي كل هاجر !! با پريدن من خورشيد خانم هم نا غافل  پريد !!! طفلكي زهر ترك شد  و من بلند بلند خنديدم و او سر در گم مرا نگاه ميكرد ، با خود گفتم بذار در خماري بماند و نيشم تا بناگوش باز شد !!! چشمانم به دنبال كمي سايه به هر سو پر ميكشيد ، گوشه ي نشستم و نگاهم را به باغچه ي كل هاجر دادم ، به فكر فرو رفتم ، چنان در فكر رفته بودم كه هر كس مرا در ان حال ميديد با خود ميگفت يعني كه به تخت خواهد نشست ؟!!!!

اري ميگفتم به فكر فرو رفتم !! ديگر ليمو و دوچرخه برايم مهم نبود ، در نظر من رنگشان را باخته بودند !!! حالا قضيه حيپيتي شده بود  نبايد كم مي اوردم ان هم نزد علي !!! تا اسم علي در ذهنم تداعي شد دلم چون ابري كه نتواند ببارد گرفت ، مثل اينكه همه ي غمهاي عالم بر سر من خراب شده باشد غمين شدم و داغ دلم تازه گشت !!! حتما  تا الان سير تا پياز ماجرا را براي نسترن تعريف كرده و او هم كلي به من خنديده و لودگي كرده !!!!! همين را كم داشتم !!!

 بايد فكري ميكردم و اوضاع را به نفع خود تمام ميكردم  ،  نسترن را بايد به گونه ي از اين بازي خارج كنم !!!  نا خواسته با صداي نسبتا بلندي گفتم بازنده ي اين بازي اوست نه من !!! نبايد ميدان را خالي كنم !!! نبايد جلوي علي كم بيارم !!! هزاران بايد و نبايد همزمان بر ذهنم هجوم اورد !!!! به علي مي گويم ميخواستم امتحانت كنم و ببينم تنهايي چه كار ميكني از پسش بر ميايي ؟!!! يكدفعه به ياد مامان و نگاهش افتادم ، دلم هري ريخت پايين   !!! ترس وجودم را گرفت ،  اگر بفهمد   چه خاكي بر سر ريزم  ؟؟؟ !!!!!

با خود گفتم إ دختر از كجا ميخواهد بداند !! افكار مامان داشت اذيتم ميكرد !! لبخندي بر لبم  نشست  ، فردا به موضوع مامان رسيدگي خواهم كرد  !! فردا روز خوبيست براي فكر كردن به مسا له مامان  !!!! مامان را بي خيال !!!! دوچرخه فواد چشمكي برايم فرستاد خنده ي ريزي كردم و گفتم خودش من را صدا مي كند به من چه !!!! دوست دارد من بر زينش بنشينم و ركاب بزنم  ، از فواد پر فيس و افاده جانش به لب رسيده !!! چشمكي برايش فرستادم و گفتم منتظرم باش زود ، تند ، سريع ميايم پيشت !!!به سمت پله ها دويدم ، از چهار پله ي اخري پريدم و به سمت كوچه روانه شدم !!!

 هيچ كس در كوچه نبود انگار كه كوچه ي ارواح !!!! خورشيد خانم پرتوهايش را تا انجا كه زورش مي رسيد بر سر من ميتاباند  ، كه اينگونه  تلافي كند !!! من براي اينكه كلافه اش كنم بر سرعتم مي افزودم !!!! زنگ خانه را فشار دادم  مسعود در را گشود در حاليكه نفس نفس ميزدم گفتم : (( علي هست؟!!! )) مسعود نگاهي به من انداخت و گفت : (( خبري شده ؟!!! )) گفتم : (( نه  ! اما قراره همين زوديا خبراي بشه !! )) گفت :‌(( مثلا ؟!!! )) گفتم : ((  سين جيم رو بزار براي وقتي ديگر علي را صدا كن كار دارم !! )) __ : (( نميگي ديگه ؟!! ))

گفتم  : (( نه !! عجب سیريچي هستي تو اگر ميخواستم بگويم كه همان و قت ميگفتم !! )) ديدم  حرف زدن با مسعود بي فايد ه است  !! مسعود را كنار زدم و وارد حياط شدم و با صداي بلند علي را صدا كردم ! مسعود حسابي دمق شده بود  در حاليكه به سمتم مي امد گفت  : (( چه خبره خانه را گذاشتي روي  سرت !!  الان صداش ميكنم ، ديگه داد نزن !! )) و جلوي چشمانم نا پديد شد !! علي لنگان لنگان به سمتم مي امد گويي ميخواست  مورچه ها را بشمارد !!! كاسه ي صبرم كم كم لبريز ميشد !!!

گفتم : (( چه خبر خر گوشه ؟!! ))  با تندي نگاهم كرد و گفت : (( هيچي !!!  اينوقت ظهر ميخواستي چه خبر باشه!! داشتم نهار ميخوردم !!! حالا چه كارم داري ؟!! )) وا رفتم چه بد اخلاق شده  !!!  در دل گفتم تقصير خورشيد خانم است  همه را كلافه كرده !!! حتما  كلي خوشحال كه كه توانسته تلافي كند !!!! گفتم : (( هيچ !!!  كاري نداشتم ))  بغض كرده به سمت در دويدم ! امروز  دو بار حالم گرفته شده بود ! ان هم توسط كـــــــــــــي ؟! علي ... در حياطمان بر روي هم بود وارد شدم و در را محكم به هم كوبيدم چنان كه از صدايش لرزه بر اندامم افتاد !!

 مامان سراسيمه بيرون امد و نگاهش را داد سمت در ! با عصبانيت نگاهم كرد و گفت : (( معلوم نيست امروز چه خبر شده چرا در را به هم ميكوبي ؟!!! !  تو كه ما را زا به راه كردي  ، پيش خودت فكر نميكني  كه چند نفر ديگر هم  در اين خانه زندگي ميكنند !!!   بگو مگر من فكر هم ميكنم !!!!! )) ترس در وجودم لانه كرده بود و شرمسار  ارام به سمت ساختمان به راه افتادم !!

ادامه دارد ...                                                                                   شیوا

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 15:46  توسط شیوا  | 

خستـه

از بيم و اميد عشق ، رنجورم

ارامش جاودانه مي خواهم

بر حسرت دل دگر نيفزايم

اسايش بيكرانه ميخواهم

پا بر سر دل نهاده ، مي گويم :

(( بگذشتن از ان ستيزه جو خوش تر

يك بوسه زجام زهر بگرفتن

از بوسه ي اتشين او خوش تر ))

پنداشت اگر شبي به سرمستي

در بستر عشق او سحر كردم

شبهاي دگر كه رفته زعمرم

در دامن ديگران به سر كردم

ديگر نكنم ز روي ناداني

قرباني عشق او ، غرورم را

شايد كه چو بگذرم از او يابم

ان گمشده شادي و سرورم را

انكس كه مرا نشاط و مستي داد

انكس كه مرا اميد و شادي بود

هر جا كه نشست بي تامل گفت :

او يك زن ساده لوح عادي بود !

مي سوزم از اين دورويي و نيرنگ

يكرنگي كودكانه ميخواهم

اي مرگ از ان لبان خاموشت

يك بوسه ي جاودانه مي خواهم !

                                                                     فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 15:45  توسط شیوا  | 

روزهاي صورتي (3)

بعد از يك هفته انتظار ما به سر رسيد و ليلا و فواد پا به دنياي قصه ها گذاشتند ........

فواد با دوچرخه اش كه همراه هميشگي اش بود به كوچه مي امد و چند دور ميزد ، نگاههاي ما به دنبال او به اين سو و ان سو پر ميكشيد چقدر دلمان مي خواست ثانيه ي سوار دوچرخه شويم و اين ارزوي محالي بود !! فواد اجازه نمي داد دست به دوچرخه اش بزنيم چه برسد به سوار شدن دوچرخه !!! عجب پسري بود اين فواد !!!! رشوه هم قبول نميكرد  !!!

 خوردني هايمان را مي اورديم كه در ازاي ان كمي بتوانيم ركاب بزنيم اما خيالي بيش نبود . با بچه ها به اين نتيجه رسيديم كه در بازيهايمان شركتش ندهيم و اين اينگونه حالش ميگرفت ، به  التماس مي افتاد كه بازيش بدهيم  !! زهي خيال باطل !!! ككش نمي گزيد كه بازيش نمي دهيم و اين ما رو جري تر مي كرد !!!

 حالا ديگر بيشتر وقتش را در كوچه ميگذراند و چنان جلوي ما جولان ميداد انگار نوبرش را اورده باشد  ، كه همين گونه هم بود !!  پسرك پر فيس و افاده يكه نشين دوچرخه ابي رنگ بود در حاليكه دل ما ذره ذره اب ميشد . گاهي كه به زمين ميخورد خوشي وجودمان را فرا ميگرفت كه صداي خنده هايمان تا 10 كوچه ان طرف تر ميرفت و خوشحال از اينكه خدا حق مان را از اين موش كور گرفت !!!!!!! ! و هو هو كنان او را به سمت منزلشان سوق مي داديم !!!

ليلا دختري دوست داشتني و مهربان كه تقريبا هم سن و سال من بود ، زود با هم دوست شديم و در روياهاي هم شريك شديم ! گاهي به خانه ي ما مي امد و گاهي در كوچه بازي ميكرديم يك روز از من خواست به خانه ي انها بروم ، من لي لي كنان ، دست كوبان  رهسپار خانه ي قصه ها شدم .

در ناباوري وارد حياط شدم كل هاجر روي تخت نشسته ! چقدر تكيده شده بود ! به چشمان من چه كوچك مي امد دلم برايش سوخت !!!!

با اينكه قدرت قبل را نداشت ،  نمي دانم  بر سر من چه امده بود كه نمي توانستم با سبكبالي  در  باغچه با ليلا همقدم شوم  !!  حس مي كردم چشمهاي كل هاجر به دنبال قدمهايم مي ايد ! چنان فضا سنگين شد كه توان نفس كشيدن نداشتم بدون حرفي به سوي در دويدم !! وارد كوچه شدم نفسم به شماره ، و قلبم چون نبض ماهي دور از تنگ اب بر سينه ام مي كوفت خود را .  اما خوشحال بودم كه زير بار نگاه كل هاجر اسوده شده ام !!!!!

ديدن باغچه ي كل هاجر  مرا به روز هاي ارغواني ، چيدن توتها و ليمو ها برد . و ان وسوسه باز در من جوانه زد  !!!! به ياد  اوردم روزهاي از دست رفته اي كه همراه علي و نسترن ( دوستانم ) هرازگاهي به پشت بام ميرفتيم و درختان را ديد ميزديم   !!!!!!! 

در يكي از روزهاي صورتي كل هاجر به همراه مهمانانش به قصد عيادت دوستي كه در بستر بيماري بود خانه را ترك كردند .... ... و اين شروع ماجراي بود كه سايه ي سنگينش هنوز با من است !!!!

از بقالي محل نگاهم به بيرون خيره ماند ، علي كنار ديوار ايستاده بود و اين پا و ان پا مي كرد انگار با خودش درگير بود كنجكاو شده بودم ، دوست داشتم زود از ماجرا باخبر شوم پولم را به اصغر اقا دادم و ماست به دست از مغازه زدم بيرون !! نگاهي به علي انداختم در حاليكه به سمتش مي رفتم گفتم : (( اهاي علي تو فكري !! نمرديم و يه بار ديدم مغز فندقيت را به كار انداختي .)) و قاه قاه خنديدم !!!

نيم نگاهي به من كرد و اصلا نخنديد ، من از خجالت مردم  دلم ميخواست دود شوم  بروم هوا مثلا ميخواستم خوشمزه گي كنم !! در حاليكه به ديوار تكيه داده  و يك پايش را به ديوار زده  ، به زمين نگاه ميكرد . من ايستادن را جايز ندانستم و به راهم ادامه دادم در دلم به خودم هزار لعن و نفرين فرستادم كه اينطور ضايع شده بودم  ان هم جلوي علي !!!!!!! از اين بدتر نمي شد !!!

با خودم گفتم : (( يعني الان در مورد من چه فكري ميكند ؟!! )) كه صدايم كرد به پشت سرم نگاه كردم لبخندي به لب داشت سر جايم ايستادم ، نزديكم شد و گفت : ((  اره يه فكر ي كردم يه فكر بكر !!! )) نگاهش كردم ، اب دهانش را قورت داد و گفت : (( يه نقشه كشيدم ان هم چه نقشه اي اگه بگم نمره مو           20ميدي .)) خنديدم و گفتم : (( اي جون ، بازم نقشه زود تند سريع بگو كه دلم اب شد باشه نمرت 21  بگو ديگه )) 

با خنده گفت : (( هنوزم دلت ميخواد بريم باغچه كل هاجر سر وقت ليمو ترشا و دوچرخه فواد ؟! )) گفتم : (( اره ، معلومه كه دلم ميخواد !! خودت كه  بهتر از هر كسي ديگه اي ميدوني . )) نگاهش را به سمت خانه ي كل هاجر انداخت و گفت : (( امروز بهترين فرصته ها !! )) قاه قاه خنديدم و گفتم : (( باهوش كسي خونه نيست چه جوري ميخو اي بري سر وقت ليموترشا و دوچرخه ؟!!!!!!  عجب فكر و بكري كردي واي خدايا مردم از خنده  ))

با تندي نگاهم كرد و گفت: (( معلومه خرگوش كيه ، منم ميدونم كسي خونه نيست واسه همين گفتم مي تونيم از راه پشت بوم بريم !!! )) خنده روي لبم  ماسيد ، اما زود خودم را جمع و جور كردم و با لبخند ساختگي گفتم : (( شوخي با مزه اي بود . )) به راه افتادم صداي قدمهايش را پشت سرم  مي شنيدم . گفت : (( ميدونستم جرات نداري از اولم نبايد به تو ميگفتم خودم تنهايي مي روم !! نه اصلا چرا تنهايي ؟ با نسترن ميرم اينجوري بهتره كلي خوش ميگذره . )) دويد و از من دور شد . تجسم نسترن در كنار علي كلافه ام ميكرد !! مار موز كار خودش را كرده بود .......

ادامه دارد ...                                                                                     شیوا

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 3:6  توسط شیوا  | 

پرنده مردني است

دلم گرفته است

دلم گرفته است

 

به ايوان مي روم و انگشتانم را  

بر پوست كشيده ي شب ميكشم  

چراغ هاي رابطه تاريك اند

چراغ ها رابطه تاريك اند

 

كسي مرا به افتاب

معرفي نخواهد كرد 

كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد  

پرواز را بخاطر بسپار 

پرنده مردني است

                                       فروغ فرخزاد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 3:2  توسط شیوا  | 

روزهای صورتي (2)

(( ســـــــــلام دوستاي گلم ، اين چند روز  اتفاقاتي افتاد كه نتونستم بقيه داستان رو بنويسم و شرمنـــــــــــــــــده ي روي گل دوستاي گلم شدم  . ))

 

 

يكي از همون ظهرهاي جمعه كه طبق معمول كل هاجر به مسجد براي خواندن نماز  جماعت رفته بود اتفاقي بس ناگوار برايش رخ داد اين اتفاق هر چند خيلي ناگوار بود اما  من و دوستام كلي از اين اتفاق خوشحال شديم  و مي گفتيم اين حق ما بوده كه دامن او را گرفته تا او باشد ما را اذيت نكند  !!! انوقتها من بچه بودم و نادان و درك نمي كردم كه ناراحتي و گرفتاري كسي هر چند كه به سود ما  ،  نبايد باعث شادي شود  ! خـــــــــدايا از سر تقصييرات ما بگذر (( الهي امين يا رب العالمين ))

اري كل هاجر در صحن مسجد  زمين خورده بود و لگن پايش شكست !!!!!!!!!!!!  باور كردني نبود اما اين اتفاق افتاده بود ، كه باور مي كرد با يك زمين خوردن كوچك اين زن مقتدر زمين گير شود . ان وقتها من نميدانستم اين اتفاق عجيب است !!!!!!!! انقدر خوشحال شده بوديم كه من و دوستام  نفري يك ريال  به التماس از مادر هايمان  گرفتيم تا بتوانيم سوري برگزار كنيم  !!! واي چه سوري بود  با پولهاي  جمع شده  ابنبات ،اسكيمو ( بستني ميوه اي ) ، لواشك ، پفك نمكي خريديم و به سوي پشت بام شتافتيم كه پناهگاه ما بچه ها بود!!  اسمان صاف و جهان شاد ، بخت خندان و زمان رام ........  دست در دست هم نفس عميقي كشيديم چه نفسي ..... مزه ي اون ازادي و نفس هنوز با منه  !!!!!!!

روزاي اول با ترس و لرز در  كوچه بازي ميكرديم و مدام چشممان به در خانه ي كل هاجر بود كه چه وقت از در  بيرون خواهد امد  ، تا پا به فرار بگذاريم . ثانيه ها را در اضطراب لمس ميكرديم . ثانيه ها تبديل به دقايق ، دقايق تبديل به ساعت ، ساعت تبديل به روز و روز تبديل به روزها شد اما از او اثري نبود!!! دعا ميكرديم وضعيت كل هاجر همانگونه بماند . چنان غرق در خوشي بوديم كه فراموش كرده بوديم او نيز  هم وجود دارد . در روياي كودكانه مان  تنها راه رهايي از دست اين زن  ، رفتن به محله ي ديگر ميدانستيم  بي خبر از اين كه روزگار بازيهاي عجيبي دارد !!!!!  تابستان از راه رسيد ،  اين اغاز  ماجرا بود . و فردايي صورتي  در راه بود .

اسمان يك دست ابي رنگ بود ، شاد شاد  ، خورشيد خانم هم  با شيطنت پرتو هايش را  بر ما مينواخت .  علي  رو به من كرد گفت :( ( زوزو  خوبه ؟!! )) موافقتم را با تكان دادن سرم نشان دادم . به 2 گروه تقسيم شديم . من و گروهم بيرون دايره قرار گرفتيم ، ياراي هميشگيم (مهتاب و حبيبه ) كنارم بودند مثلثي نشكن بوديم و همديگر را در بر گرفته بوديم ، از بهترينها بودند .  هر سه با قدرت بوديم و به قول مامان بزرگم پر جون بوديم پري و نرگس هم بودند كه بي جون بودند !!! و هيچ وقت در گروه كشي خواستارشان نبودند اما چون دوستهايمان بودند انها را ياركشي ميكردم  هر چند به وجودشان نيازي نبود ! و ما سه نفر از پس گروه مقابل بر ميامديم . علي و رضا در يك گروه بودند هرچند ابشان در يك جوب نمي رفت اما در اين مواقع متحد بودند !!!!!

بازي شروع شد و مهتاب زوزو كنان وارد دايره شد، برد از ان ما بود. 3 بر 2 جلو بوديم كه مزداي ابي رنگ وارد كوچه شد و ناخواسته رد ماشين را گرفتيم !!! كه در  جلو ي خانه ي كل هاجر توقف كرد. و ما با سر رويي عرق كرده جمع شديم دور ماشين !!! مسافران زن وشوهري جوان به همراه يك پسر بچه و يك دختر بچه از ماشين پياده شدند . زن خوش سيما ، سبزه رو با چشمان سياه خوش حالت ابروي كماني بلند مشكي و موهاي قير گون كه بسان ابشار تا به كمر ميرسيد و بيني موزون با قدي متوسط كه با پوشيدن كفشهاي پاشنه بلند ، بلند به نظر ميرسيد !! كت و دامن خوش دوخت ياسي رنگ به تن داشت  و كيف و كفش مشكي.... در مجموع  زن تو دل بروي بود از همان نگاه اول در دل من جا گرفت !!!!!

شوهرش هم سبزه رو با قدي بلند ، چهره ي؛ معمولي ، اما در اين چهره مهرباني بود و بس .... بلوزي استين كوتاه سفيد رنگ با خطهاي ظريف ابي رنگ و شلواري سياه رنگ به تن داشت . پسر خانواده كه كمي ازمن بلند تر بود و سبزه رو ، با چشم و ابروي شبيه مادرش كه لباسي ملواني به تن داشت . دخترك هم حدودا 2 سالي از من كوچكتر بود . از اين قاعده مستثنا نبود سبزه رو ، موهايش تيره رنگ كه از 2 طرف بافته شده بود بلوزي سفيد رنگ با استين پف كوتاه ، دامني كوتاه چين پليسه با طرح شطرنجي قرمز و سياه ، پوشيده بود . به گمان خانواده ي خوشبختي مي امدند !!!

وارد خانه شدند ، و ما را با هزاران سوال بي جواب پشت در نهادند !!! خيلي دوست داشتيم بچه ها به ما ملحق شوند و با ما دوست شوند !! اما از انها خبري نبود همانجا نشستيم و گرم صحبت بوديم كه مرد از منزل بيرون امد و به سوي ماشين حركت كرد ، دوچرخه و چمدان را از باربند پايين اورد نزديك شدم و سلامي كردم با گرمي پاسخم را داد . گفتم : ( ( كمك نميخواهيد ؟!! )) با لبخندي كه به لب داشت گفت نه كوچولو سنگينه نميتواني !!! نگاهي به دوچرخه انداختم و گفتم :( ( ميتوانم دوچرخه را بياورم !! )) خنده ي ريزي كرد و گفت : ( ( پس دوچرخه را بياور .)) خيلي هيجان زده بودم كه ميتوانم دوچرخه را لمس كنم !!!!! چند قدمي نرفته بوديم كه پسرك مثل اجل معلق سر رسيد و دوچرخه را از دستم كشيد ضد حال به اين بدي تا به حال نخورده بودم با بدجنسي خنده ي به من كرد و من خيره او را نگاه كردم !!!!

مرد  نگاهي به من كرد و با همان لبخند گرمش از من تشكر كرد اين يعني به سلامت !!!  من سر خورده از اين وضعيت به سمت رفقا حركت كردم و در دلم كلي بد و بيراه نثار پسرك كردم !!!!!!!

حالا ميدانستيم مهمانان چه كساني هستند و از كجا امده اند و براي چه مدت مي مانند !! و اين اطلاعات را طلعت خانم كه هم سن و سال كل هاجر بود به ما داده بود !! اسم زن سهيلا ، مرد فرهاد و پسر فواد ،دختر ليلا بود و از اقوام نزديك كل هاجر بودند كه ساكن كويت بودند و اهل خوزستان ، امده بودند اين 3ماه را پيش كل هاجر بمانند كه از او مراقبت كنند و تا تنها نباشد .........

اقا فرهاد بعد از چند روز با خانواده وداع كرد و به كويت برگشت  .  بعد از يك هفته انتظار ما به سر رسيد و ليلا و فواد پا به دنياي قصه ها گذاشتند !!!!!!!!!!

 

                                                     (  ادامه ي داستان نيمه دوم فروردين )

 

                                                                                                  شيــــــوا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 2:21  توسط شیوا  | 

روزهای صورتی (1)

 

 

يه بار سنگين رو دوشمه كه سالهاست منو اذيت ميكنه!

دستهام خالي و غمگينه! ودست اوني كه پره ، كوتاه شده از دنيا ! ميخوام اعتراف كنم شايد وجدانم كمي اروم بگيره! داستان از اين قراره :

در همسايگي ما پيرزني (پير دختري ) به نام هاجر زندگي ميكرد و چون به كربلاء رفته بود كل هاجر صداش ميكرديم (روحش شاد) زني با صورتي پهن و سفيد ، چشمان تيره رنگ وقد بلند كه بسيار شيك پوش بود. كت مخملي سياه رنگ با گلهاي درشت و دامن مخملي كه نيم كلوش بود و تا زانويش ميرسيد ميپوشيد و گردنبندي كه به گردن مي انداخت طرح خورشيد بود و به اندازه ي كف دست كه چشم هر بيننده ي را خيره ميكرد و بسيار قيمتي بود و گوشواره هاي بلندي كه نظيرش را تا كنون نديده ام ، دستبندي كه به دست داشت قطاري بود و انگشتري كه به دست داشت  3سكه روي هم قرار داشت كه نقش شاه حك شده بود بر روي ان . پر جذبه بود و مقتدر در عوان جواني تنها مانده بود و براي خود شير زني بود ، اما يه نقص داشت از نظر من و اين بود كه وقت صحبت كردن دو طرف لبش كف ميكرد و چندش اور بود چون فكر ميكردم در زمان پيري اينگونه ميشوم تا مدتها با انگشتان شصت و اشاره دو طرف لبم ميكشيدم !

خاله كل هاجر در خانه ي به وسعت 600 متر تنها زندگي ميكرد . ساختمان اين خانه به شكل ال در ضلع جنوبي قرار داشت كه متشكل از 3 اتاق خواب و پذيرايي  و اشپز خانه و حمام ودستشويي بود . و در قسمت شمالي خانه باغچه ي پر از درختان ليمو ترش ، نارنج ، انار قرار داشت . جلوي ساختمان هم يك فواره به شكل فرشته ي زيبا و باغچه ي كوچك كه شامل يك درخت توت و اطراف ان را گلهاي شمعداني ، نرگس ، رز ، محمدي زينت داده بود . و كنار اين باغچه كوچك تختي كه بر روي ان فرشي قرمز رنگ با چند بالش مخمل قرمز  كه قسمتهاي از اين بالش با ساتن سفيد رنگ خودنمايي ميكرد بسيار زيبا و دلنشين بود .

ياد ان ايام به خير چه زود دوران كودكي ما به سر رسيد چه روزهاي زيبا و با نشاطي داشتيم. اري من به شخصه عاشق حياط خانه ي كل هاجر مخصوصا درخت توت و ليمو ترش و شمعداني هايش بودم . اما جرات وارد شدن به خانه ي خاله كل هاجر را نداشتم چون اگر بچه اي را در حياط خانه اش مي ديد قلم پايش را ميشكست !!! با اينكه نترس بوديم اما حسابي از كل هاجر حساب مي برديم !! با وجود سختگيريهايش باز من و دوستانم گهگاهي از بالاي پشت بام سركي به درون حياط مي انداختيم و درختان را ديد ميزديم و نقشه مي كشيديم كه چطور دستمان به توتهاي ابدار برسد . توت كه نبود شاه توت بود.

يادش به خير !  حتما مي گوييد اينها را باش براي چند توت و ليمو نقشه مي كشيدند . راستش را بخواهيد در خانه ي بيشتر همسايها و من جمله خودمان درختان انگور و خرمالو و ان درختاني را كه بالا ذكر كردم بود اما قضيه چيز ديگر بود ! نمي دانم براي شما هم پيش امده كه وقتي از چيزي منع مي شويد حريص تر ميشويد حكايت من و دوستانم نيز اين گونه بود ، براي به دست يافتن به ميوه هاي درختان خاله كل هاجر دست به هر ترفندي مي زديم ؛ مثلا توپمان را در حياط مي انداختيم كه به بهانه ي برداشتن توپ ، توتي هم بچينيم ! در اخر توتي كه به دستمان نمي رسيد توپمان هم پاره مي شد !!!!!!

خاله كل هاجر يك اخلاق نه چندان خوبي هم داشت ، هر چند كه خوب نيست پشت سر مرده حرف زد اما من ناچار هستم تا شايد كمي از بار گناهانم كمتر و وجدانم فارغ شود.اخلاق خاله كل هاجر كه ناپسند بود اين بود كه با بچه ها حال نمي كرد !!!! يعني اينكه از بچه ها خوشش نمي امد ! و بازي را بر ما زهر كرده بود و ما بچه ها از ترسش توي كوچه زياد افتابي نمي شديم و اگر هم سرو كله ي ما پيدا ميشد ارام و بي سر و صدا بازي مي كرديم زيرا در غير اينصورت حسابي گوشمالي ميشديم !!!!!!!!!

و از انجا كه همسايه هاي خوبي داشتيم هيچ وقت كسي به اين خانم اعتراض نمي كرد كه چرا بچه هاي ما را به باد كتك ميگيري !!! نمي دانم ! شايد هم كوچه را سند زده بود !! با وجود كتكهاي كه از دست كل هاجر نوش جان ميكرديم باز هم به كوچه مي امديم و مشغول بازي قايم موشك ، ده بيس سي چهل ، خرس وسط ، زوزو ، دزد پليس و .... مي شديم . و با پيدا شدن سرو كله ي او پا به فرار ميگذاشتيم انگار كه عزراييل را رويت كرده با شيم !!!!!!!!!

يكي از عادتهاي نيكوي خاله كل هاجر ( تعجب نكنيد اري اخلاق هاي نيكويي هم داشت ، بدي و خوبي نسبي است و براي هيچ كس مطلق نيست .  اخلاقهاي بدش فقط شامل حال ما ميشد و گرنه زني بد نبود .) اري يكي از اخلاقهاي نيكوي خاله كل هاجر اين بود كه در روزهاي ادينه به مسجد مي رفت و انوقت بود كه انگار دنيا را به ما داده بودن زيرا مي توانستيم چند ساعتي فارغ از هر مزاحمي در كوچه بازي كنيم !

در ان روز كذاي كه طبق معمول كل هاجر به مسجد براي خواندن نماز جماعت رفته بود اتفاقي بس ناگوار برايش رخ داد ...............

                                     (ادامه داستان در اول اسفند ماه ) 

                                                                                                 "شيـــــوا "

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 1:42  توسط شیوا  | 

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد

ايمان بياوريم

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد

ايمان بياوريم به ويرانه هاي باغ تخيل

به داسهاي واژگون شده ي بيكار

و دانه هاي زنداني

نگاه كن كه چه برفي مي بارد...

شايد حقيقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان

كه زير بارش يكريز برف مدفون شد

سال ديگر وقتي بهار

با آسمان پشت پنجره هم خوابه ميشود

و در تنش فوران ميكنند

فواره هاي سبز ساقه هاي سبكبار

شكوفه خواهد داد اي يار اي يگانه ترين يار

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد...

                                                                               فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 1:37  توسط شیوا  | 

مهتـاب

ايا واسه شما پيش اومده  يه نفر رو دوست داشته باشيد؟و فكر كنيد اونم شما رو دوست داره وتمام فكر و ذكرش پيش شماست؟!

جالبه اكثر ادما همينطورن ، به كسي عشق مي ورزن كه طرف بي خبر از عشق  اونهاست و چون خودشون درگير احساساتشونن ،  تو روياهاشون عشقشون رو ميبينن كه 24 ساعته بهشون فكر مي كنه !

مهتاب دختري زيباست و دوست داشتني ، در قلب كوچك مهتاب شهاب پسركي است خوش سيما ،  بامزه ، مهربون وشجاع  ( در صورتيكه اين طور نيست شهاب نه بامزه ست  نه شجاع و  نه خوش سيما )  اما چون مهتاب دوستش داره اين لباس زيبا رو تن شهاب كرده .

بيشتر ما ادما همينطوريم به تن كسانيكه دوستشون داريم يه لباس پر نور و درخشان در برشان مي كنيم  در حاليكه اونا بي خبرند اما اين لباس باعث تغيير چهره شان مي شود.

مس‍‍‍‍‍‍أ له ، اره اين جا  مسأ له ي  وجود داره  ، چون شهاب همه چيز مهتاب شده ، مهتاب هم در در اين روياست كه همه چيز شهاب باشد .

افسوس براي تحقق اين رويا مهتاب بايد پشت سر هم به شكل يه تكه ابر ، مداد تراش ، پروانه ،  اشعه ي افتاب و يك مگس................... و الي اخر درايد.

مهتاب براي اينكه در قلب شهاب باقي بماند ، بايد تبديل به تمام چيزهايي بشه  كه نگاه شهاب به اونا مي افته .

شهاب تمام چيزهايي را كه ميبينه دوست داره ، بدون دليل خاص ! مهتاب هم در اين مجموعه جايي داره .

ولي اين جا رو بايد ، در اين روز ، در اين ساعت  ، در اين لحظه با يك تكه ابر ، مداد تراش ، پروانه ،  اشعه ي افتاب ، مگس و الي اخر تقسيم كنه .

و تأسف بارتر از همه اينه كه مگسي اونجا نيست چون هوا سرده ، مگس ها  تو زمستون كارشون رو تعطيل مي كنن !!

براي شهاب لازم نيست چيزي وجود داشته باشه تا او دوستش بداره وبه اون فكر كنه ، كافي است او يك چيز را ، فقط يك بار ديده باشه .

مهتاب تو دل شهاب جايي داره ، بله ، اما با هزاران رقيب ديگر!!!!!!!!!!!!!!

                                                                                              شیوا

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 2:23  توسط شیوا  | 

فصل پاک

نگاه كن با چه سرسختي تو اين سرما

براي عشق يه فصل تازه مي سازم

يه فصل پاك

يه فصل امن و بي وحشت براي تو

براي تو

كه يك گلبرگ زود رنجي

يه فصل گرم و راحت زير پوست من

براي تو

كه با ارزش ترين گنجي

نگاه كن من به عشق تو چه ليلا وار

تن يخ بسته ي پرواز رو مي بوسم

بيا گرم كن منو با سرخي رگهات

من اون رگهاي پر اواز رو مي بوسم

تو رو مي بوسم اي پاكيزه ي عريان

تو رو پاكيزه مثل مخمل  قران

طلوع كن

من حرارت از تو ميگيرم

ظهور كن

من شهامت از تو ميگيرم

                                                                          ؟!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 2:13  توسط شیوا  | 

گوشواره

نفس نفس زنون  وارد سالن شدم ، ‌نگام به نگاه  مامانم افتاد . تو دلم گفتم خدا به دادت برسه كارت تمومه !!

مامانم چشم غرهاي به من رفت و گفت :  (( اين چه ساعت اومدنه معلومه كجا موندي مگه قرار نبود زود      

 بيايي ؟!))

در حالي كه سرخ شده بودم سرم رو زير انداختم به من من افتادم  تو راه يه جواب پيدا كرده بودم يهويي گفتم

: (( اخه !!) مامان پريد ميون حرفم و گفت : (( اخه بي اخه بازم بهونه هاي هميشگي  ! بسه بدو برو لباساتو بپوش و اماده شو ،‌به اندازه ي كافي دير شده  !!.))  در حاليكه  مير فتم سمت اتاقم رو كرد به بابامو گفت : (( معلوم نيس اين روزا چشه .! سر تو كاراش در نميارم .))  با خودم گفتم : (( بهتر كه نميدوني !!))

سريع وارد اتاق شدم به در تكيه دادم  و يه نفس راحتي كشيدم خدايا شكرت كه از دست سيم جين شدن جون سالم به در بردم ايندفعه كه به خير گذشت !!!!.

در كمد رو باز كردم اما از لباسم خبري نبود . در حاليكه دستپاچه شده بودم لباسا رو مينداختم زمين. از اين بدتر نميشد بدبياري پشت سر هم  !!! امروز روز خوبي واسه من نبود !!!!!!!!

در همين حين مامان وارد اتاق شد  با غضب نگاهي كرد به منو گفت: (( هنوز كه لباساتو نپوشيدي نكنه منتظري من لباساتو تنت كنم ؟!!!))

با درموندگي نگاش كردمو گفتم : (( نيس))

ــــ چي نيست؟!!

ــــ لباسام!

__ گذاشتم رو تخت كه دم دس باشه خانم ! چرا وايسادي منو نگاه ميكني زود باش !!

سريع لباسمو  پوشيدم به اندازه ي كافي امروز مامان از دسم  حرص خورده بود . يه نم ارايشي كردم گردبندي  انداختم گردنم گوشواره به دست بودم كه  مامان داد زد : (( چي شد پس ، نكنه خواب رفتي !!!))

گفتم  : (( اومدم .))

همينطور كه از اتاق بيرون ميومدم يكي از اويزه ها رو انداختم گوشم .

نشستم تو ماشين . رفتم تو فكر ،  اتفاقات   اين چند مدت رو داشتم  مرور مي كردم  ، كه بابام گفت : (( نبينم تو لاك باشي   يه مدته خيلي سا كت شديه چيزي شده خوشگل بابا ؟ .))

 در حاليكه چشمكي  همراه  با لبخند  واسه بابا مي فرستادم  گفتم  : (( نه بابايي اتفاقي نيفتاده ، نزديكه امتحاناست درسام اين ترم كمي سنگين شده  .!))

بابا در حاليكه از ايينه منو نگاه ميكرد خنده اي كرد وگفت : (( اي كلك ،  من كه ميدونم واسه چي دمغي خانمي  ، اما  دوس دارم خودت  اعتراف كني !! )) دلم هري ريخت پايين .

ـــــ فكر كردي از من ميتوني پنهون كني ؟!

ديگه حالم داشت بد ميشد .  مامان در حاليكه كنجكاو شده بود گفت : (( ميشه به من بگي چي شده ؟!!))

من با التماس نگاهي به بابا كردم و گفتم : (( بابا الان وقتش نيس  !! ))

بابام گفت : (( الان بهترين وقته ، موضوع برميگرده به نگار .))

مامان گفت : (( سر در نميارم ، نگار؟؟ نكنه چيزي شده به من نميگين ؟؟!!))

بابا كه ديد مامان رنگ به رو نداره گفت : (( چيزي نشده خانم خيالت راحت ، دختركم ناراحته چون نگار شوهر كرد و  يكي دونت  بيخ  ريش ماست  !!.)) و بلند بلند خنديد.

تنم سرد شده بود چه تكوني داد بابا به من !!  ديدم خطر رفع شده  و بابا از همه جا بيخبره خيالم راحت شد !!.

 در حاليكه مي خنديدم و گفتم : ((  منو حسودي اونم به نگار نگو كه فكر ميكنم جك جديده ! عالمو ادم ميدونن يه بار شانس  به  نگار رو كرده  من كه هزار هزار خاطرخواه دارم  .))

مامان چشم غرهاي به من رفت و گفت : ((  إ ، وا اينكه اولين خواستگار نگار نبود خواستگاراي خيلي خوبي داشت منتها نگار مشكل پسنده !.)) با اين جمله مامان منو بابا زديم زير خنده .

من در حاليكه مي خنديدم گفتم : (( خودم بميرمو    خاطر خوام نميره  . با ما هم بله  مامان  جونم .))

لبخندي گوشه ي لباي مامان نشسته بود!!

وارد حياط شديم همه جا ريسه بسته بودن ،   رو ديوار ، درختا ،‌ريسه ها چشمك ميزدن  ، ميزا  رو زيبا چيده بودن  روي هر ميز شمع و گلاي زيبا خودنمايي ميكرد ، عطر محبوبه و ياس هم كه   مشاما رو پر كرده بود واين يعني يه شب خاطره انگيز   حس خوبي بهم دس داد .   روي سن هم گروه اركستر داشتن هنرنمايي ميكردن همه چيز عالي بود .

زن دايي داشت از مهمونا پذيراي ميكرد حسابي به خودش رسيده بود  تو پوسته خودش نمگنجيد  طفلي حق داشت هر كي جاش بود حالو هواش غير اين نبود دختر زشت و بد اخلاقش كه به زور جواب سلاما رو ميداد ذاشت عروس ميشد . تا ما رو ديد اومد جلو با مامان روبوسي كرد مامان تبريك گفت و نوبت من شد در حاليكه روبوسي ميكردم  گفتم :‌(( چشمو دلت روشن زن دايي .))

ـــــ  گفت : (( ايشا لله نوبت شما .))

 خنديدمو گفتم : (( ايشالله.))

بعد انگار كه چيزي يادش اومده باشه گفت : (( نگار جون تو اتاق برو تبريك بگو !!!!!!!!!!!!!!!!!!! ))

خنده ام گرفته بود زن دايي رو باش طفلي  چه دستپاچه شده بود .

همراه مامان وارد سالن شديم همه ي فاميل جمع شده بودن بازار حالو احوال پرسي داغ شده بود به هر كي ميرسيدم 

ميگفت : (( مد جديده ؟!.))

منم متعجب زده از همه جا بي خبر لبخندي ميزدم !.

كنار نسترن نشستم ، نسترن  يكي از اويزه هاشو از گوشش دراورد و گذاشت كيفش !.

گفتم  : (( إ ، نسترن چرا گوشواره رو گذاشتي كيفت ؟!!.))

نسترن خنده اي كرد و گفت : (( فكر كردي ، خانم خانوما دوس ندارم از قافله عقب بمونم !!.))

هاج و واج نگاهي به نسترن انداختم و گفتم : (( قافله ؟؟ چي شده مگه ؟! .))

نسترن گفت : (( مد جديد رو ميگم !))

ــــ  مد جديد؟!!!

نسترن گفت : (( خنگ شدي يا خودتو زدي به خنگي؟!))

ـــــ چي ميگي تو ؟! يه جور بگو منم بفهمم !!

نسترن كه داشت كلافه مي شد دستمو گرفت و كشيدم جلو ايينه به نگاه تو ايينه  انداختم حالا قضيه مد  رو فهميدم در حاليكه سرخ شده بودم آروم گوشواره رو از گوشم در اوردم .

                                                                                            شیوا

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 13:6  توسط شیوا  | 

مطالب قدیمی‌تر